تبليغاتX
ساحل گیسوم

ساحل گیسوم

یه شب کنار دریا

ای خدا جان من هستی من در پی قدرت توست . از خودت نامیدم مکن حالا دیگه نوبت توست

سلام

چند شب پيش از خدا خواستم كه اگه ما قسمت هميم يه نشونه بده كه باهاش بمونم يا نه.اخه من و خدا جونم يه جورايي صميمييم ديگه

بعد از اون گلم زنگ زد و گفت ميخوام يه چيزي بهت بگم و كلي رفت رو سر مقاله و حاشيه ديگه همه جاي مقاله رو خوند الا خود مقاله خلاصه منم گرفتم چيميخواد بگه و خودم رو زدم به اون راه(همون علي چپ خودمون)* و گفتش يه چيزي بگم ناراحت نميشي(خنگي ها)منم باز طولش دادم و اخر سر گفتم خوب منظورت رو گرفتم و بهم گفت پس من رو خنگ گير اوورده بودي و نميگفتي كه گرفتي منظورم چيه.ازش خواستم ديگه زنگ نزنه و بهش گفتم واس اين حرفت نيست.2 روزي نزنگيد بعد دو روز پيداش شد و گفتش بايد توضيح بدي و منم يه چيزايي گفتم و اونم گفت من درك نميكنم اينا رو منم زياد توضيح ندادم و گفت من رو اذيت كردي گفتم خب حق ميدم بهت گفت من حققم رو ميخوام گفتم چي ميخوايي گفت كل دنيارو كه تويي.منم گفتم باشه من ماله تو.

 

خداجون خيلي ميخوامت از خودم متنفر شدم اين روزا ولي ميخوام خودم رو درست كنم.ميخوام پاك شم مثل قديم قديما.اين دومين باره كه نشونه ميدي.فدات شم خدا جونمممممممممممممممممم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 18:32  توسط یه عاشق دیوونه  | 

شروط

سلام
امروز صبح زنگ زد كه من تو فلكه ه---ر منتظرتم منم بهونه اووردم و گفتم كه نميتونم بيام اونم گفت لا اقل از دور ببينمت.منم تا عصر خواستم تلافي كنم هي بهونه پشت بهونه اووردم و عصري ساعت 17 بود كه رفتم ديدنش.اونم از دور.حالا ميخواستم درككنه منم ميتونم مثل خودش هزارو شونصد نوع بهونه بيارم ولي دلم نياد.


پي نوشت:شنبه شب باهاش حرف زدم گفت هركاري بگي ميكنم منم كه تا حالا چيزي ازش نخواسته بودم يعني چيزي براي ازدواج نياز نداشتم.(پول.ماشين.خونه و...)همه رو دارم.ولي من هي گفتم اينار و نميخوام اون پر رو تر شد واس خاطر همين 5تا شرط گذاشتم اونم گفت قبوله
1.tahsil(hadagal lisans)
2.sarbazi
3.shoghle monaseb
4.mashin
5.khoneh ba asasiyeh
جدي كه نگفتم ولي بازم خواستم حساب دستش بياد و يه تكوني به خودش بده ديگه

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 15:19  توسط یه عاشق دیوونه  | 

تو این یه سال هیچی ازش نخواستم

سلام.شنبه ی هفته ی پیش کلاس گیتار بودم که بعد از یک هفته غیب شدن زنگ زد.منم از کلاس زدم بیرون و گفتم بهش بخاطر تنبیه اینکه دیروز سالگردمون یادت نبود تبریک بگی باید دوشنبه بیای پیشم.اونم هزار و شونصد نوع بهانه اوورد و منم بهش گفته بودم که اگه نیای باهات اصلا حرف نمیزنم.بچه پررو یکشنبه ساعت ۱۲-۱ بامداد بود که زنگ زد یهو گفت من نتونستم منم هرچی از دهنم در اومد بارش کردم.تا ۵شنبه شب جواب زنگ هاش رو ندادم تا اینکه ۵شنبه عصر یه چند کلمه ای باهاش حرف زدم و به غلط کردن و گ.....خوردن افتاد و گفت باز شب زنگ میزنم گفتم بهش که عمرا اگه جوابتو بدم شب بعد از یکی دو ساعت زنگ زدن جواب دادم و گفتش دیدی اخر مجبورت میکنم که برداری بهم برخورد و قط کردم و دوباره زنگید و گفت بخاطرت اومدم تا دم در و تو میگی حرف نمیزنم.گفتم بخاطر من اومدی پاهات درد نکنه خسته نشی چه عجب واس خاطر ما یه کاری کردی.قط کردم و تا امروز که از صبح و حتی الان داره زنگ میزنه جوابشو نمیدم.

 

برای من لاف میزد که هر کاری حاضرم برات بکنم دیدم وقتی خواستم چیکار کرد.الان دلم میخواد خفه اش کنم

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 17:22  توسط یه عاشق دیوونه  | 

یه سال

امروز درست یه سال شد که با هم هستیم گرچه دور از هم ولی قلبامون کنار هم

سالگرد دوستیمون مبارک.

این روز عزیز رو بهت تبریک میگم گل من

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 18:50  توسط یه عاشق دیوونه  | 

کرم ریزی

يه هفته به يه هفته با هم حرف ميزنيم و شايد يه كم زودتر و ديرتر.اون شب اعصابم رو خورد كرد و منم تصميم گرفتم تا اشكشو در نياوردم و ديوونه اش نكردم دست از سرش بر ندارم جمعه از ساعت حدود 18:30-19 سركارش گذاشتم و تا اينكه ساعت 21 شايدم يه كم ديرتر بهم گفت خيلي كثافتي و من عروسكت بودم و از اين حرفها و ديگه گريه امونش نداد و قط كرد و دوباره من بهش زنگ زدم و گفتم كه شوخي كردم.وايييييييييييييييييييييييييي عجب كف داد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 18:48  توسط یه عاشق دیوونه  | 

گیسوم

سلام

ديشب ساعت 20---21 بود كه رسيديم گيسوم و يه سوئيت گرفتيم.ساعت 12---1 شب بود كه بهنام اومدش و يه كم اون اطراف گشتيم و براش يه گردنبنداول اسمش رو گرفته بودم كه بهش دادم و از هم جدا شديم.صبح زود اول از همه بيدار شدم و ديدمش و ساعت 12 بود كه باهم كنار دريا يكم قدم زديم و رفتيم ويلا و اون نشست اون يكي اتاق و منم اينور.

تقريبا ظهر بود كه بازم رفتم پيشش و رفتيم تو ويلا و كمي باهم جرو بحث كرديم و تو سرو كله ي هم پريديم (سر گوشي گرفتن از هم ديگه)و اخر سرهم......

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 16:1  توسط یه عاشق دیوونه  | 

گیسوم

سلام.خوبید؟رابطه مون توپ توپ.....بزنم به تخته ...

اینم چندتا عکس از ساحل و جاده

بقیه عکس ها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 15:26  توسط یه عاشق دیوونه  | 

بعد یه مدت

سلام.يه مدتي هست كه ديگه كمتر مينويسم يعني اصلا سوژه برا نوشتن پيدا نميكنم ولي بازم اين چرت و پرتهارو نوشتن از ننوشتن كه يهتره.تو اين مدت اتفاقات زيادي افتاده البته زياد مهم نيستن.الان گيسوم هستش و ما هم همين جا شهر خودمون بهم درمورد مهناز چيزايي گفته البته منم زياد گوش نميدم يعني بله و خيراش رو ميگم ولي زياد توجهي به اين حرفاش در مورد مهنازو ....نميكنم اخه به من چه!!!!!!رضا دوستش نامزد كرده و رفته كرج براي عروسيش بهنام رو هم دعوت كرده بود ولي نرفت يعني نرسيد.براي ناهار هم كه دعوتش كرده بودم يه نمه كم لطفي كرد و نيومد و بعدش انداخت گردن من كه خودت راضي نبودي منم زياد روش بحث نكردم .

اين مدت حرفيدنمون فقط عشقي

قصد ترسونم رو داره با حرفايي مثل جن و خرس و خوك و جنگل و از اين حرفااااااا ديگه نميدونه ما از اوناش نيستيم

گران فروشي هم ممنوع هستش و الا مثل تعطيلات عيد پلمپ ميكنن و بيچاره ميشي

خطشم كه باز مسدود هستش فكر كنم اين دفعه رفت حساب دولت

شرط بندي رو هم باخت و برام يه تي شرت تيم بارسلونا(10)گرفته ولي هنوز به دستم نرسيده

خيلي هم پررو هستش!!!!!!

بدجوري ناراحتم كرده يعني دلم رو بد شكسته با اين كه معذرت خواهي كرد ولي اصلا يه لحظه هم اون كارش از يادم نميره همش تقصيره خودشه اجبارم كرد من كه نميخواستم(نكته كنكوري:افتادن فشار)

حساسيت داره به نگفتن دوست دارم منم كه گير دادم و وقتي ميخوام اذيتش كنم بهش نميگم و اونم نازمونو ميكشه اه ه ه ه بدم مياد از اين ناز كشي

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 20:23  توسط یه عاشق دیوونه  | 

فرااااااااااااااااااااااااااااار

سلام
رابطه مون خيلي خوبه يعني نسبت به قبل البته منم ديگه يه چيزي ميگه بددم مياد به روش نميارم اونم نسبت .....ديروز مسابقه ي دو و ميداني داده و نفر دوم شده و اين وسط داداششم ازدواج كرده و بهنامم كه ميبينه فقط خودش مجرد مونده تو خونه و همه سرشون گرمه خانومشونه بهم يه پيشنهادي داده حالا اونم چيه پيشنهادييييييييييييييييييييييييييي؟؟!!! ميگه من ديگه بيشتر از اين نميتونم تحمل كنم بيا فرار كنيم!!حالا من يه جورايي حاليش كردم كه بابا اين فكر مزخرفيه ولي فكر كنم يه چيزايي باز تو ذهنش هست اخه يعني چي؟؟؟؟
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 16:29  توسط یه عاشق دیوونه  | 

اولین پست 1388

سلام سلام 100تا سلام

اين ماجراي عشق ما كه تموم شدني نيست و هي ما بگيم تموم باور نكنين هنوز هستيم خدمتتون.هنوز اتش بس داديم و فعلا كه صلح برقرار هستش و تازگي ها هم مد شده و اقا سركارمون ميزارن….من هم كه بي جواب نميزازم و يه جورايي تلافي ميكنم.اين روزاها تريپ عشقولانه شديد…….اوففففففففففففف.هر وقت كه زنگ ميزنه ازم ميپرسه كه تا اخرش باهاش هستم و از اين حرفها منم بهش شوخي شوخي گفتم كه اگه بخوام ازدواج كنم قبلش بهت حتما خبر ميدم.ديشب خودش گفت اين حرفهاش رو بنويسم و بجاش خالي بندي ها و سركاري هاش رو پاك كنم منم پاك نكردم ولي سركاريهاي جديدش رو ننوشتم:من دوست دارم و نميزارم با كس ديگه اي جز من ازدواج كني و اگه اين كار رو بكني يا روزگار و زندگي خودم رو سياه ميكنم يا مال تو رو تو بايد مال من بشي و من يه عشق پاك دارم و تا اخر حفظش ميكنم

براي 5شنبه دعوت رسمي كردم براي ناهار هنوز جواب نداده كه مياد يا نه و ميگه من خجالت ميكشم رو در رو باهات بشينم و حرف بزنيم……..

پي نوشت:اوايل فروردين ماه زنگ زد و گفت من دوست ندارم و هرچي گفتم تا حالا بهت دروغ بود و گوشي رو قط كرد بعد 2 دقيقه باز زنگيد و گفت شوخي كردماااا ميخواستم حالت رو بگيرم منم بهش گفتم برام اصلا دوست داشتنت مهم نيست مهم اينه كه من دوست داشته باشم(بيچاره خورد تو ذوقش)

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 16:10  توسط یه عاشق دیوونه  | 

اخرین پست 87

 

سلام

بازم بعد فكر كنم دو ماه بي خبري من اومدم ولي با يه خبر بد اخه ديگه شورش رو در اوردي ديگه چند بار ببخشمت.چند لار به روت نيارم.ديگه از دست دروغات خسته شدم وقتي فكر ميكنم ميبينم دايي جون راست ميگفت باورت نكنم و اين رابطه رو تمومش كنم ولي چه ميشه كرد ديگه گذشته ها گذشته و كاري نميشه كرد ولي به نظرم بازم دير نشده اخه دروغهايي كه هر دفعه ميگفتي قابل تحمل تر از اين دفعه بود تو چه طور ميتوني اسم خداي به اون بزرگي رو همينطور راحت به زبونت بياري و قسمش بدي و بعد كلي حرف زدن باهات كه داري خالي ميبندي قبول كردي كه دروغ ميگي مگه مجبوري به خاطر يه مسئله اي كه اصلا ربطي به من نداشت دروغ بگي

ديشب داشتم با خودم فكر ميكردم كه به اين نتيجه رسيدم من و تو به درد هم نميخوريم چون من از روز اول صاف و صادق همه چيز رو بهت گفتم و اونطور كه بودي قبولت كردم و چيزي ازت نخواستم و مهمتر از همه بهت اعتماد كردم حالا از كجا معلوم كه چيزهايي كه بهم گفتي راست باشن؟من ميدونم نميتونم روي تو به عنوان يه شريك زندگي حساب كنم چون اگه الان تو همينطور به اين اسوني ميتوني قسم الكي بخوري معلومه كه فردا پس فردا دروغ ها و كارهاي گنده تر از اين انجام ندي؟؟؟؟؟؟؟؟/!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چند روزي كه زنگ ميزني هر دفعه بهت ميگم ديگه تعطيل باز روز بعدش زنگ ميزني ديگه من هيچي هم حاليم نباشه گناه قسم دروغي خوردن كه حاليمه.ديگه نميخوام صدات رو بشنوم

تمام

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 16:8  توسط یه عاشق دیوونه  | 

سلام

دیگه حوصله نداشتم زیاد متن بنویسم اومدم اطلاع خالی بندی

بعد از چند روز اومدن پدر بزرگ جونش فوت شده

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 20:17  توسط یه عاشق دیوونه  | 

خالی.........بندی

سلام

امروزم اومدم با يه خاطره خنده دارمن كه خودم وقتي شنيدم از خنده داشتم ميمردم ديگه اونقدر خنديدم فكم داشت درد ميكرد:بعد از چند هفته ناپديد شدن بالاخره روز تولدش پيداش شده و بعد اين مدت حالا انتظار تبريك گفتنم داشت.خلاصه بازم بعد تولد اين خالي بند قصه ي ما بازم غيبش ميزنه تا اينكه چند روز پيش.........بعد از چند بار زنگ زدن و اس ام اس فرستادن و نشنيدن جواب دوستشون زنگ زدن و بهم گفت كه عشقت از پله ها افتاده و لب و لوچه اش تركيده منم ديدم ديگه خيلي تابلويه گفتم اين دوست شما ديگه كجاش سالم مونده كه ما حالش رو ببريم 24 ساعته كه بيمارستان هستش منم ديگه ديدم انگار زمونه زمونه ي خالي بنديه گفتم برو بهش بگو من ازدواج كردم و ديگه مزاحمم نشه.اونروز تموم شد واز فردا صبحش اين خوشگل بيهوش و دست و پا شكسته و از حال رفته و هزارو هزاران بلاي ناگهاني ديگه سرش اومده پيداش شد و بخدا و ال باالله كه من دوست دارم و بي تو ميميرم و عاشقتم و از اين حرفهاي برخواسته از احساسات لطيف بچه گانه.ديگه منم بهش گفتم كه خالي بستم(حالا بهم ميگه نامرد و گوشي رو قط ميكنه)رو رو برم.منم باز اس دادم كه ميخواستم جنبه ات رو ببينم من راستي راستي ازدواج كردم.بازم زنگيد يه بار جواب ندادم بعد دلم براش سوخت و جوابش رو دادم......حالا بعد اين ماجرا هر سه روز به سه روز زنگ ميزنه و احوال پرسي ميكنه..........................................

اين داستان ادامه دارد

تا خالي بندي ديگر خدانگهدار

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 23:45  توسط یه عاشق دیوونه  | 

یه دروغ ساده ولی....

سلام

بالاخره طلسم شكست و بعد از چند ماه من دوباره اومدم ولي با كلي حرف

اول از همه از يه دروغ ساده شروع شد اخه عشقم اسبي رو كه مال من بود رو فروخت(چند بار هم ازم اجازه گرفته بود وبهش گفته بودم كه نبايد تحت هيچ شرايطي بفروشي) و بعد الكي گفتش كه خونه نبودم برگشتم ديدم مرده منم بهش گفتم ديگه هر چي هم حاليم نشه اين رو ميدونم كه اسب به همين راحتي نميميره بعد شروع كرد به قسم خوردن و چنان به خدا قسم ميخورد كه ديگه كم كم داشت باورم ميشد كه فروخته چون فكر نميكردم كسي به اين اسوني بتونه به خاطر يه دروغ اسم خداوند به اون بزرگي رو به زبون بياره . ديگه زياد به روش نياوردم كه باورم نشده كه مرده و همچين تريپ غم برداشته بود يكي نميدونست چي شده فكر ميكرد عزيزشو از دست داده

بعد از چند دقيقه گفتش كه ماشين خريدم گفتم بگو پس اسب رو فروختي و براي خودت ماشين گرفتي ديگه ديد داره كم مياره گفتش اره فروختم منم ديگه اعصابم بهم ريخت بهش گفتم خاك تو سرت كه اسم خدا با اون همه مهربوني و بزرگي رو ميتوني به اين اسوني به زبون بياري ناراحت شد و گوشي رو قط كرد منم بعد زنگ زدم و گفتم ديگه بيخيالم بشه

چند روزي از اين ماجرا داشت ميگذشت كه ديدم داره ميزنگه من اول خودم رو به اون راه زدم كه اصلا نميشناسمش بعد شروع كرد به معذرت خواهي و بعدش گفت تو بيمارستانم و عملم كردن فكر كنم اهت منو گرفته گفتم اه من تو رو نگرفته خدا اين بلا رو به سرت اورده كه ديگه تو باشي و قسم الكي نخوري حالا با اينكه من باورم نشد بيمارستان هستش ولي ديگه به روش نياوردم چون ديگه ادمي كه به دروغ گفتن عادت كرده هر كاري هم بكني درست شدني نيستش(اخه جالبش اينه كه دروغ گفتن هم بلد نيست) بهش گفتم براي حرف زدن با من بايد ماشينت رو بفروشي

اون روزي خطش رو به علت بدهي قط كردن و بعد دو هفته پيداش شده و ميگه باز بيمارستانم گفتم اين دفعه چي شده گفت داشتيم با بروبكس ميرفتيم گيسوم تصادف كرديم و دستم اينا شكسته و ماشينم داغون شده بهش خنديدم ولي خدايي صداش يه جوري شده بود فكر كنم اين دفعه راستي راستي يه چيزش شده بود گفتش ميدونم بازم باور نميكني خاصيتت اينطوري بهش گفتم تو اصلا تو شكمت يه روده راست پيدا ميشه؟؟؟؟؟جوابي نداد و منم بهش گفتم ياشه باورم شد

حالا يكي پيدا شده ميگه ميخوام باهات دوست بشم منم كه ميدونم شماره مو خودش به يارو داده منم از حرصم گفتم من خودم 10-20 تا دوست دارم و از تو هم خوشم اومده بازم با هم حرف ميزنيم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 21:18  توسط یه عاشق دیوونه  | 

انچنان دوستت میدارم که لحظه ای به وصال اغوشت نخواهم اندیشید

{چارلی چاپلین به دخترش وصیت کرد که هرگاه  

قلب عریان کسی را دیدی تن عریانت را به او

  نشان بده.}

که چه خردمندانه نه به او به ما هم گوشزد کرد که

حرمت تن در عشق والاترین حرمتهاست.

راه شناخت یار و یا آن که ادعای عشق به تو دارد

 در آغاز این است که نگذاری حتی سر انگشتی تو

 را لمس کند چه رسد به بوس و آغوش.آنگاه نگاه

 کن که تا کجا با تو همراه است!!!

 

آخه میدونی دوست

 خوبم پای اکثرمدعیان

 عشق اینجا می لنگد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 19:34  توسط یه عاشق دیوونه  | 

حق با اسمان است

 

دلم که می‌گیرد می‌بینم حق با آسمان است که می‌گرید، ناله می‌کند، می‌غرد و می‌سوزد. خوشا به حالش. چقدر دوست داشتنی و زیبا احساس خود را می‌گوید. گاهی صاف و زلال چون آینه و آن گوشه‌اش یک خورشید مهربان یا یک ماه قشنگ که گرما و نورشان هم صداقت دارد و زمانی هم سیاه و ابری و دم کرده و عصبانی و بغضی که گویی هرگز باز نخواهد شد و از پس این همه سیاهی نه ماه دیده می شود و نه خورشید و ناگهان هق هق گریه آسمان و ریزش باران.

چقدر این صدا برایم آشناست. صدای هق‌هق گریه آسمان را می‌گویم، صدای بارش باران را. بارها آن را از اعماق وجودم شنیده‌ام. صدایی است که رنگ تنهایی دارد، بوی فراق و درد دوری.

گوش کن! دوباره در دور دست‌ها آسمان نالید. شاید در جایی دیگر از این شب تاریک بی ستاره، عاشق دلشکسته‌ای غریب تر از من به آسمان چشم دوخته و باران با او هم‌آوا شده و هم‌قدم اشک‌هایش شده است.

حق با آسمان است. باید گریست. باید بارید. باید فریاد برآورد. باید بغض را شکست. باید چون صاعقه سوخت و بر زمین خورد.

حق با آسمان است.

ببار که دلم هوای یار کرده است. ببار....

 

 

دیر زمانی است که اندرونم غوغایی برپاست
در اندیشه‌ام جز یاد تو جاری نیست
قلبم دیگر به من تعلق ندارد و هیچ نمی خواهد جز تو و گویی به جای خون، مهر تو را در رگ‌هایم جاری می‌سازد
ریه‌هایم حتی از فاصله‌ای دور گر چه به پهنای دو جهان باشد، مهر تو را می‌جوید و تنفس می‌کند
چشم هایم دیگر از آن من نیست، هیچ نمی‌خواهند و نمی‌بینند جز نگاه مهربان تو
دست های من فقط با این امید مرا همراهی می کنند که روزی تو را نوازش نمایند
پاهای خیالم شب هنگام در جست و جوی تو، مرا به اعماق رؤیا می‌برند
زبانم گویاست با نام تو و خوش ندارم جز این بر آن جاری گردد
این جا در سرزمین جان من همه چیز نام تو دارد، رنگ تو دارد، بوی تو دارد و همه چیز با تو معنا دارد
آرزوها، امیدها، زیبایی‌ها، لطافت‌ها، خوبی‌ها، عشق، صداقت، پاکی و هر چه نیک است را با تو می‌سنجم
تو چه کرده‌ای با من که نامت تپش قلب مرا افزون می‌کند و صدایت مرا تا اوج عشق رهنمون می‌شود و نگاه زیبایت چون رودخانه‌ای عظیم در بند بند هستی من روان می‌گردد و ثانیه ثانیه تو را از بن وجودم فریاد می‌زنم؟
ای تو طلوع زندگی من، عشق زندگی‌ام، همیشه یارم، فصل بهارم، دوستت دارم و لایق دوست داشتنی.
ابتدا و انتهای زندگی من تویی
«طلوع با عشق تو و غروب با عشق تو»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 19:29  توسط یه عاشق دیوونه  | 

من کیم؟

سلام

اومدم بازم بنويسم ولي از چي و از كجا نميدونم اونروزي بازم با هم ديگه شروع به جروبحث كرديم با اينكه يه بار بهش گفته بودم ميخوام تمومش كنيم و قبول نكرده بود بازم ناراحت و عصبانيم كرد منم بهش اس ام اس دادم كه ديگه بهم زنگ نزنه كه اونم زنگ نزد ولي عصري بود داشتيم ميرفتيم خونه ي يكي از دوستامون كه ديدم زنگيد طوري رفتار كرد كه فكر كردم اس ام اس بهش نرسيده ازش پرسيدم گفتش كه نرسيده چي سند كرده بودي گفتم بيخيال هيچي.....گفت اس ام اس رسيده و خوندم افرين اين چه اس ام اسييه.....گفتم واقعا رسيده خب بيخيال همينطوري از دستت ناراحت بودم سند كردم......گفت اگه دوستم نداري راحت بگو.....گفتم خب بهت گفتم زنگ نزني باز كه زنگيدي صدات رو شنيدم عاشقت شدم نميدونم چي بگم ببخشيد كه گفتم نزنگ......گفت دوستم نداري؟......گفتم دوست دارم خيلي خيلي زياد.....گفت من موندم تو چه جور ادمي هستي؟

خب بيچاره راست ميگه خودمم موندم من چه جور ادمي هستم وقتي ناراحتم ميكنه ديگه نميدونم دارم چي ميكم هر چي دوست داشته باشم بهش ميگم بدون اينكه فكر كنم شايد ناراحتش كنم ولي وقتي يه كم اروم ميشم از دست خودم ديوونه ميشم كه چرا اين حرفارو بهش زدم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پي نوشت1:دلم براش تنگ شده وخجالت ميكشم بهش بگم كه ميخوام ببينمت

فعلا باي باي تا من خودم رو پيدا كنم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 19:16  توسط یه عاشق دیوونه  | 

طریقه ی اشنایی

اوايل شهريور ماه بود كه تصميم گرفتيم بريم شمال.همون شبي كه قرار بود فرداش حركت كنيم منو مامانم با هم ديگه حرفمون شد و من گفتم نميام و ميمونم خونه عزيز جون اينا(مامان بزرگ مادريم)بعد ديگه قرار شد من نرم و مامان بزرگ و بابا بزرگم سعي كردن منو راضي به رفتن كنن تا اينكه قرار شد حاج بابا هم با ما بياد تا منم باهاشون برم

صبح روز بعد اخر از همه من بيدار شدم و همه وسايل هارو جمع و جور كرده بودن و دم در منتظر من بودن تا اينكه اماده شدم و رفتم پايين ..قرار بود اول بريم رشت ديگه تا رشت فقط شلوغ بازي در اوردم و تو ماشين و موقع پياده شدن همش يا ميرقصيدم يا غيبم ميزد

شب بود رسيديم رشت تو پارك توس خوابيديم خدايي هم شهر خيلي خوبي داشتن هم پارك خيلي با حال بود صبح پاشديم و يه كم عكس اينا گرفتيم و شهر رو گشتيم و رفتيم به طرف ساحل گيسوم.ناهار رو اونجا خورديم و قرار شد كه شب رو بمونيم اونجا.عصر بود كه من پا شدم يه كم اونجاهارو بگردم كه يهو از پشت ويترين چشمم بهش افتاد بعد ديدم نشسته رو صندلي جلوي مغازه و داره نيگام ميكنه منم كه نميتونستم جلوي چشمام رو بگيرم نگاش ميكردم تا اينكه شب ساعت تقريبا 22:30 بود كه منو صدا زد و گفت بيا كنار دريا كارت دارم

-بابام اينا ميبينن

-نه.نمي بينن تو بيا

-همه جا و مخصوصا كنار دريا خيلي خيلي تاريك بود و كسي اونجا نبود منم به يه بهونه اي رفتم اونجا تا ببينم چيكارم داره

-نميدونم چي بگم؟شماره ات رو ميدي

-!!!!!!!! از تعجب شاخ در اورده بودم .... من بدم؟شما بگيد شماره تون چنده من زنگ ميزنم

-09..............

-همون لحظه بهش تك زنگ زدم

-از بس هل شده بود پرسيد شماره ي شما چنده؟

-الان من بهت زنگيدم

-!!!! اهان

بعد بابام زنگيد و گفت بيا يكم اينجاهارو بگرديم منم خداحافظي كردم و اومدم پيش بابايي اينا

از شانس بد ما شارژ گوشيم هم داشت تموم ميشد و خود به خود خاموش شد.صبح كه پاشدم ديگه بدون شارژ كاري نميشد كه كرد بنابرين از شيطنتهاي قديمي استفاده كردم و باتري بابايي رو كش رفتم

يكم باهم اونجاهارو گشتيم و باهمديگه حرف زديم و بعد از هم جدا شديم و ما از اونجا رفتيم......

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 17:59  توسط یه عاشق دیوونه  | 

بی اعتمادی

سلام

87/08/11

چند روزي هستش نميدونم چرا نسبت بهش بي اعتماد شدم~هر چي ميگه مسخره اش ميكنم به قول خودش ديگه از حدمون گذشتيم اون روزي كه داشتم فكر ميكردم با خودم تصميم گرفتم ازش معذرت خواهي كنم بخاطر همه بد رفتاريهام/بخاطر همه حرفهايي كه بهش زدم ولي قبل اينكه من از اون عذر خواهي كنم اون از من معذرت خواهي كرد به خاطر همه كارهاش منم بهش گفتم من ميخواستم ازت معذرت خواهي كنم بخاطر اشتباهاتم/گفت تو كه كاري نكردي/همينطور داشتيم باهمديگه حرف ميزديم كه يهو گفت الان موقعييت ندارم اگه وقت كردي تو زنگ بزن اين حرف رو كه وقتي ميزد حرصم در ميومد نميدونم چرا به اين كلمه اينقدر حساس شده ام اخرشم گوشي رو قط كردم بعد بهم زنگ زد و دليل كارم رو پرسيد منم بهش گفتم هفته اي يه بار با همديگه حرف بزنيم پس تا 5شنبه ي بعدي گفت جدي ميگي گفتم اره بعد بهش گفتم لازم نيست بهونه گيري كني اگه ميخواي باهام حرف نزني بگو/گفت من غلط ميكنم/من دوست دارم/خنده ام گرفت و گفتم نميخوام اين حرفارو بهم بزني اگه اين حرف رو ميزني كه من بهت بگم دوست دارم ازم بخواه كه بگم(دوست دارم ولي تو اين حرف رو به زبونت نيار)

امروز با يكي از بهترين دوستام كه خيلي دوسش دارم داشتم راجع به عشقم باهاش حرف ميزدم و ميخواستم كمكم كنه كه چي كار كنم يه كم نصيحتم كرد و يه حرفايي بهم زد كه كم كم داشتم مطمئن ميشدم كه دوستيه ما دروغه اين اولين كسي بود كه از ماجراي عشقم با خبر شده بود و ازم خواست به اين دوستي خاتمه بدم اخه چطور ميتونستم بهش بگم نميخوام باهات حرف بزنم/چطور ميتونستم دلش رو بشكنم دوستم در مورد اشناييمون ازم پرسيد كه

پي نوشت: راستي تازه يادم افتاد تو دفتر خاطراتم هيچ در مورد طريقه ي اشناييمون چيزي ننوشتم بعد تموم كردن اين پست يه پست ميزنم

كلا بهش توضيح دادم~عصري به عزيز دلم اس ام اس زدم كه ميخوام تمومش كنم.بهم زنگ زد و ازم دليل اس ام اس رو پرسيد:

-جوابت چيه؟

-خنديد!!!....جدي كه نميگي

-......

جوابم رو بده ميگم جدي ميگي؟

-نميدونم چرا نسبت بهت بي اعتماد شدم.نميتونم حرفات رو باور كنم.يه بار بهت گفتم خالي بندي ناراحت شدي و گريه كردي الانم ميترسم بگم كه خالي بندي يهو گريه ات بگيره

-اين بي اعتماديهات بخاطر خاي بندي هامه پس ديگه از اين به يعد دروغ نميگم.قول ميدم......ديگه دوستم نداري؟

-من عاشقتم.بگو چيكار كنم كه باورت كنم باز؟!

-غلط كردم.ببخشيد.ديگه دروغ نميگم

-از كجا معلوم كه نميگي!!

-تو بگو چيكار كنم كه بهم اعتماد داشته باشي

بعد يه كم باهم ديگه حرف زديم و چون دلم پر بود نميدونستم چي دارم ميگم بهش يهو متوجه شدم داره گريه ميكنه و بعد گوشي رو قط كرد...حدود 30دقيقه بعد بهش زنگيدم ازش پرسيدم كجايي؟هوا سرده برو خونتون

-همين كه اين حرفهارو زدي همين جا نشستم زمين.بخشيدي منو

-......

-جوابم رو بده

-من كيم كه ببخشمت؟

-تو خداي مني!

-خداي تو اون بالاييه نه من

-تو خداي دوم مني

-ازم جواب اين سوال رو نخواه

-ميدونم اين كينه رو نميتوني فراموش كني

-كاش قلم پام ميشكست و نميومدم اونجا كه ببينمت.كاش كور ميشدم و نميديدمت

-همه تقصير ها گردن منه اگه من بهت پيشنهاد نميدادم تو هم شايد هيچ كاري نميكردي

-ديگه هوا سرده برو خونتون هر وقت هم كه بيكار شدي.سالي ماهي يه بار اگه موقعييت داشتي يه تك زنگ بزن من خودم بهت زنگ ميزنم و حرف ميزنييم

-نوكرتم.عاشقتم.دوست دارم.كوچيكتم.ميميرم برات

-خنديدم .....چرا اين حرفارو ميزني؟

-نميتونم جلوي زبونم رو بگيرم كه نگه

-منم نميتونم جلوي خنده ام رو بگيرم چون اين كلمه ها مسخره به نظرم ميان و ميخندم ناراحت ميشي

-.....

-.....

-كاري نداري

-دوست دارم

-خداحافظ

-خداحافظ

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 17:58  توسط یه عاشق دیوونه  | 

مفاهیم عشق

سلام
امروز اومدم يه پست در مورد مفاهيم عشق بزنم
اميدوارم خوشگل من اين پست رو بخوني و خوشت بياد و فكر كني تو گلم از كدوم دسته اي؟


از ديرباز بشر به پديده عشق علاقه مند بوده است اما تـا امـروز تعريف دقيق و فراگيري از عشق كه بتــوانـد هـمه را قانع سازد ارايه نگرديده است. برخي معـتقدنـد كـه بـطـور غريزي عشق را مي شناسند بنابراين اصلا زحمت تعريف كـردن آن را بـه خـود نـمي دهــنـد. امـا درسـالـهـاي اخـيـر دانشمندان تـحـقـيـقـات گـسترده اي درباره عشق صورت داده و به يافته هاي بسيار جالبي نيز دست يافتـه انـد. از جمله آنها مـيـتـوان به فرضيه: "مثلث عشق" اشاره كـرد. اين فرضيه عشق را به سه مولفه تقسيم بندي مـيـكنـد: صميميت، شهوت(هوس) و تعهد. هـمچنـيـن بـه واسـطه آزمـايشـات گـونـاگون تـفاوتهاي ابراز عشق در دو جنس مرد و زن مشخص گرديده اند. براي مثال مشـخص شده كـه زنـان در عـشـق بـه دوسـتي و منافع مـشـتـرك بـيـشتـر بـها مي دهند و بـيـشتر از مـردها از حـسادت رنـج بـرده و وابـستگي بيشتري به فرد مقابل خود پيدا مي كنند. در زيـر به سبـك هاي مـخـتـلف عشـق اشاره گرديده است

 

1 اروس(EROS)  :

عشق شهواني - عـشق بـه زيبايي - فاقد منطق - عشق فيزيكي كه بواسطه جذابيت و كشش هاي جسماني و يا ابراز آن بطور فيزيكي نمايان ميگردد -همان عشق در نگاه اول - با شدت آغاز شده و بسرعت فروكش ميكند.

 

2 لودوس(LUDUS)  :

عـشق تـفنني - ايـن عشـق بـيـشتـر مـتعلق به دوران نوجواني ميباشد - عشق هاي رمانتيك زودگذر - لودوس ابراز ظاهري عشق ميباشد - كـثرت گرا نسبت به شريك عشقي - به اصطلاح فرد را تا لب چشمه برده و تشنه بازمي گرداند -رابطه دراز مدت بعيد بنظر ميرسد.

 

3 فيلو(PHILO)  :

عشق بـرادرانـه - عـشـقـي كـه مبتني بر پيوند مشترك مي باشد -عـشقي كـه بـر پـايـه وحـدت و هـمـكاري بـوده و هـدف آن دسـتـيـابي بـه منافع مشترك ميباشد.

 

 

4 استورگ (STORGE) :

عشق دوستانه وابسته به احترام و نگراني نسبت به منافع مـتقابل در اين عشق همنشيني و همدمي بيشتر نمايان مي باشـد - صـمـيـمـانـه و متعهد- رابطه دراز مدت است - پايدار و بادوام - فقدان شهوت.

 

5 پراگما (PRAGMA) :

عشق منطقي - اين مختص افرادي است كه نگران اين موضوع ميباشند كه آيا فرد مقابلشان در آينده پدر يا مادر خوبي براي فرزندانشان خواهند شد؟ عشقي كه مبتني بر منافع و دورنماي مشترك مي باشـد - پـايـبند بـه اصول مـنطق و خردگرا ميباشد - همبستگي براي اهداف و منافع مشترك.

 

۶ مانيا (MANIA) :

عشق افراطي - انحصارطلب، وابسته و حسادت برانگيز - شيفتگي شديد به معشوق - اغلبا فاقد عزت نفس -عدم رضايت از رابطه - مانند وسوسه ميماند و ميتـواند بـه احساسات مبالغه آميز و افراطي منجر گردد – عشق دردسر ساز - عشق وسواس گونه.

 

7 اگيپ (AGAPE) :

عشق الهي - عشق فداكارانه و از خودگذشته-عشق نوعدوستانه (تمايل انجام دادن كاري براي ديگران بدون چشمداشت) - عشق گرانقدر. پژوهشها حاكي از آن ميباشد كه زنان بيشتر به عشق از نوع پراگما، استورگ و مانيا و مردان به لودوس و اروس گرايش دارند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 21:53  توسط یه عاشق دیوونه  | 

عاشق دیوونه

اگر بگريم گويند عاشق است

اگربخندم گويند ديوانه است

پس می گريم و می خندم که بگويند عاشق ديوانه است...

سلام گل من.سلام اي تنها بهونه واسه ي نفس كشيدنم
باز من اومدم با يه پست ديگه.هي من ميخوام ننويسم ميبينم كه نميشه بايد بيام و بگم هستم ااااا و فراموشت نكردم الان كه دارم اين پست رو ميزنم حدود 15 دقيقه ميشه كه گوشي رو قط كرديم داشتيم سر اينكه كي بيشتر دوست داره جرو بحث ميكرديم كه اخر به اين نتيجه رسيديم كه مساوي باشيم ولي باز من ميگم من بيشتر دوست دارم:-‍‍‍)))
الان اومدم اينجا باز چند تا متن عاشقانه برات بزارم كه همه اش رو با همه ي وجودم تقديم به خودت ميكنم:قبل اينكه اين متن ها رو تقديمت كنم ميخواستم بگم دلم برات شده اينقدر(.)
1.دقايقي تو زندگيت هست که دلت براي کسي اونقدر تنگ ميشه که دلت ميخواد اونو از تو رويات بيرون بکشي و توي دنياي واقعي با تمام وجوت بغلش کنی ...

2.ای سر چشمه ی محبت.ای عشق واقعی.چگونه ستايشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نياز است. چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری ميشود.بگذار نامت را تکرار کنم نامت زيباست دلنشين است.چه داشته ای که اينگونه مرا طلسم کرده ای.من اينگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی.تو هوای دلم را با طراوت کردی.زمانی که با تو هستم به آسمان به بيکران پرواز ميکنم.پس بدان دوستت دارم گرچه پايان راه را نميدانم

3.اينم معني بوسه:
بوسه يعني وصله ي شيرين دو لب
بوسه يعني مستي از مشروب عشق
بوسه يعني لذت دل دادگي
لذت از شب . لذت از ديوانگي
بوسه يعني حس خوبه طعم عشق
طعم شيريني به رنگ سادگي
 بوسه يعني آغازي براي ما شدن
لحظه ي با دلبري تنها شدن
بوسه سرفصله کتاب عاشقي
بوسه رمز وارد دلها شدن
بوسه آتش مي زند بر جسم و جان
بوسه يعني عشق من با من بمان
عشق من با من بمان
عشق من با من بمان
عشق من با من بمان(سه بار گفتم چونكه كار از محكم كاري عيب نميكنه):-)

4.امروز رفتم برات یه ساعت بخرم ولی هرچی گشتم هیچ ساعتی به قشنگیه اون ساعتی که دیدمت پیدا نکردم

5.قلب منی جون منی عمر منی.هستی من همه کس من عشق منی
نمی زارم که حسودا بدزدنت. مگه میشه بی تو باشم نفس منی(هستي من دوستت دارم)

عزيزم اميدوارم كه يه روزي وقتي اين هارو ميخوني ازشون خوشت بياد در اخرم ميخواست دليل دوست داشتنم رو بهت بگم:
دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگي مني...
دوستت دارم چون تنهاترين مصراع شعرمني...
دوستت دارم چون تنهاترين فکر تنهايي مني...
دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني...
دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني...
دوستت دارم چون زيباترين روياي مني...
دوستت دارم به يک نگاه عشق مني...
دوستت دارم چون نیمه ی منی...
دوستت دارم چون عمر منی...
دوستت دارم چون ...

بازم خدا جون ممنونتم كه مواظب عشقمي.ممنونتم كه محبت رو تو دل من و گلم انداختي خدايا كاري كن باز هم ببينمش اخه دلم براش خيلي تنگيده
خدا جونم خفن ممنونتم
خداحافظ تا يه پست ديگه و يه خاطره ي ديگه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 21:4  توسط یه عاشق دیوونه  | 

دوستي يه حادثه و جدايي قانون است. بيا حادثه آفرين و قانون شکن باشيم

اومدم یه سلامی عرض کنم و برم

چرا اتفاق جالبی نمی افته؟

دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 14:31  توسط یه عاشق دیوونه  | 

راز عشق

راز عشق در این است که

حقیقت اصلی عشق یعنی تفکر را از یاد نبری

آیا یک رابطه دراز مدت مهم تر از اختلافات کوچک و زودگذر نیست ؟

 

راز عشق در این است که

مانع بروز هیجانات منفی در خودت شوی

و صبر کنی تا خون سردی را دوباره به دست آوری

با این که احساس جلوه ی الهام است

اما شخص عصبانی نمی تواند چیز ها را با وضوح درک کند

قلبت را آرام کن

تنها به این وسیله است که می توانی

چیزها را آن گونه که هستند دریابی

 

راز عشق در این است که


طرف مقابلت را تحسین کنی .

هرگز با فرض اینکه خودش این چیزها را می داند  از تحسین غافل نشو .

مشکلی پیش نخواهد آمد اگر بارها با خلوص نیت بگویی :

دوستت دارم .

گرچه احساسات بشری به قدمت نسل بشر  است

اما کلمات همواره تازه و جوان خواهند ماند .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 15:36  توسط یه عاشق دیوونه  | 

عشق

سلام عشقم<اتفاق جالبی نیفتاده فقط اومدم بگم به یادتم و چندتا مطلب عاشقانه بذارم>

همش تقدیم به خود خودت

هرگز برای عاشق شدن به دنبال باران و بهار و بابونه نباش گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای می رسی که ماه را بر لبانت می نشاند

 

دوستت دارم .

گرچه احساسات بشری به قدمت نسل بشر  است اما کلمات همواره تازه و جوان خواهند ماند .

 

عشق یا دوست داشتن

عشق چیزیه که هر کسی به اون نمی رسه عشق در یک لحظه به وجود می آید یک نگاه یا یک سلام اما دوست داشتن در امتداد زمان به وجود می آید و این تفاوت اساسی عشق و دوست داشتن است

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 15:34  توسط یه عاشق دیوونه  | 

متن عاشقانه

سلام

این متن عاشقانه را  از اعماق قلب کوچکم تقدیم می کنم به عشقم

تکیه گاهی جز او ندارم اوست تکیه گاهی برای بی پناهی من

اوست همه دارو نداره من

به یاد او زنده ام و نفس می کشم

اوست خون در رگ های من

که همچون قطره بارانی که گلی را در بیابان

به یاد خود زنده نگاه می دارد

قلب کوچکم را به یاد نفس های خود زنده نگاه می دارد

در جاده تنهایی ام به این سو و ان سو

به دنبال صدای دل انگیز او می گردم

چه قدر او را دوست دارم

دوست دارم او شمع باشد و من پروانه

پروانه ای که از مستی عشق خود

اورا در اغوش بگیرم و بسوزم

خدای من کی می توانم او را در اغوش بگیرم

و از گرمای محبت  مهربانی او  بسوزم

کی می توانم لبانم را بر لبان عشقم بگذارم

و طعم عشق خود را بچشم

اوست سلطان قلبم قلبی که بی صدا  می گرید

قلبی که بی ریا می خواند تو را  می خواهم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 18:27  توسط یه عاشق دیوونه  | 

عشقم حالمو گرفت

سلام
87/07/08
ديشب دراز كشيده بودم كه ديدم گوشيم داره زنگ ميخوره برداشتم از پشت تلفن صداي عشقم رو شنيدم كه بهم گفت:بيا بيرون ميخوام ببينمت ازش پرسيدم كجايي تا من بيام گفت نزديكياي خونه ي شما نميدونيد چه حالي كردم از خوشحالي نميدونستم چيكار كنم بهش گفتم صبر كن لباسامو بپوشم بيام  همين كه ميخواستم گوشي رو قط كنم ديدم زد زير خنده گفتم چيه؟گفت باور كردي اخه من اين موقع شب اونجا چيكار ميكنم  همين كه اين حرفارو شنيدم گوشي رو قط كردم چون ميدونستم اگه بيشتر از اين به حرفاش گوش بدم يه چيزي ميگم و ناراحت ميشه اخه مگه اون نميدونه كه من حاضرم كل زندگيم رو بدم واسه يه لحظه ديدنش چرا اين شوخي بي مزه رو با من كرد .چند بار بهم زنگ زد برنداشتم تا اينكه يه كم اروم شدم باهاش حرف زدم خودشم ناراحت بود و هي ازم معذرت خواهي ميكرد منم نتونستم جلوي خودم رو بگيرم گريه كردم اخه بغض بد جوري گلوم رو ميفشرد بازم ازم پرسيد كه بخشيدمش؟منم گفتم روزي ميبخشمت كه تو بتوني بخاطر شوخي كه باهات قراره بكنم منو ببخشي بهم گفت:تو حالا منو ببخش من حتما ميبخشمت سرم داشت از درد ميتركيد بعد اينكه گوشي رو گذاشتم نشستم جلوي مانيتور و گريه كردم اومدم نت تا يه پست بزنم كه ديدم نميتونم و دستام داشتن ميلرزيدن خودمم مونده بودم چرا بخاطر يه همچين مسئله ي كوچيكي من اينجوري شدم ديگه تا صبح نتونستم بخوابم از طرفي هم رفتم پارك تا يه هوايي تازه كنم بلكه سر دردم خوب بشه كه بجاش تو اين سردييه هوا سرما خوردم
پ.ج2
87/07/10
روز عيدي هم كه بخاطر سرما خوردگي شديدم حالم بهم خورد و بردنم بيمارستان
صدام همچين گرفته . شده مثل صداي نوجونهاي تازه به بلوغ رسيده به قول خودش شده شبيه صداي گودزيلا!!!!!!منكه تا حالا صداي گودزيلارو نشنيدم عشقم از كجا شنيده~من نميدونم؟!
بازم به خاطر همه ي كاراش دوسش دارم راستي وقتي من بيهوش بودم بهم زنگ زده تا بابام جواب بده قط كرده بابامم ديده زياد بهم زنگ ميزنن گوشي رو خاموش كرده(شانس اوردما) اخه مثلا قرار بود اين چند روز تعطيلي رو بريم گردش

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 13:6  توسط یه عاشق دیوونه  | 

كاش ترازويي براي اندازه گيري دلتنگي و عشق وجود داشت

سلام گلم

فرشته من،می نویسم برای تو که الهه زیبایی قصه های منی ودر خواب بلند شعرهایم قدم می زنی

دوست دارم همچو یک پروانه بر گرد تو باشم

دوست دارم چشم من بارانی از شوق دیدار تو باشد

دوست دارم قصه عشق وامیدم همه از عشق توباشد

دوست دارم درکنارتو،به یادتوودرذهن تو باشم

 


 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 20:49  توسط یه عاشق دیوونه  | 

میخوام بگریم

سلام حوصله ي نوشتن ندارم فقط اومدم بگم اصلا خوش نگذشت:(
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 18:0  توسط یه عاشق دیوونه  | 

دیونگی هم واسه خودش عالمیه ها

اگر از عشق ميشه قصه نوشت

ميشه از عشق تو گفت...

ميشه از عشق تو مرد و ديگه از دست همه راحت شد..

آره از عشق تو ديونگي هم عالميه...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 16:42  توسط یه عاشق دیوونه  | 

قراره عشقم رو ببینم

سلام به دوستاي گلم
نميدونيد چقدر خوشحالم!!!اخه قراره فردا برم ديدار عشقم.دارم از خوشحالي بال در ميارم همش فكر ميكنم تو خوابم و دارم رويا ميبينم اگه نمي اومد ديگه كم كم طاقتم تموم ميشد فقط خدا خدا ميكنم كه امروز زود تموم بشه و فردا من پيش فرشته ي اسمونيه خودم باشم
يه درد دل كوچولو هم با عشقم...
سلام گلم.عزيز دل خودم
نميدونم تو هم مثل من خوشحالي يا نه؟ولي هر چقدر هم كه خوشحال باشي نميتوني كه بيشتر از من شاد باشي
جيگرم نميدونم فردا كه ميبينمت چي كار ميكنم كلي حرف دارم كه باهات بزنم ولي از الان ميدونم كه يه كلمه هم نميتونم حرف بزنم چون با ديدن روي ماهت هرچي اماده كردم از ذهنم ميپرن
ديگه نميخوام بيشتر از اين بنويسم چون جمله اي به ذهنم نميرسه كه بخوام بنويسم فقط باز ميگم خيلي خوشحالم و خدايا ازت خيلي ممنونم

بوسسسسسسسسسسسسسسسسسس

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 16:33  توسط یه عاشق دیوونه  |