سلام
87/08/11
چند روزي هستش نميدونم چرا نسبت بهش بي اعتماد شدم~هر چي ميگه مسخره اش ميكنم به قول خودش ديگه از حدمون گذشتيم اون روزي كه داشتم فكر ميكردم با خودم تصميم گرفتم ازش معذرت خواهي كنم بخاطر همه بد رفتاريهام/بخاطر همه حرفهايي كه بهش زدم ولي قبل اينكه من از اون عذر خواهي كنم اون از من معذرت خواهي كرد به خاطر همه كارهاش منم بهش گفتم من ميخواستم ازت معذرت خواهي كنم بخاطر اشتباهاتم/گفت تو كه كاري نكردي/همينطور داشتيم باهمديگه حرف ميزديم كه يهو گفت الان موقعييت ندارم اگه وقت كردي تو زنگ بزن اين حرف رو كه وقتي ميزد حرصم در ميومد نميدونم چرا به اين كلمه اينقدر حساس شده ام اخرشم گوشي رو قط كردم بعد بهم زنگ زد و دليل كارم رو پرسيد منم بهش گفتم هفته اي يه بار با همديگه حرف بزنيم پس تا 5شنبه ي بعدي گفت جدي ميگي گفتم اره بعد بهش گفتم لازم نيست بهونه گيري كني اگه ميخواي باهام حرف نزني بگو/گفت من غلط ميكنم/من دوست دارم/خنده ام گرفت و گفتم نميخوام اين حرفارو بهم بزني اگه اين حرف رو ميزني كه من بهت بگم دوست دارم ازم بخواه كه بگم(دوست دارم ولي تو اين حرف رو به زبونت نيار)
امروز با يكي از بهترين دوستام كه خيلي دوسش دارم داشتم راجع به عشقم باهاش حرف ميزدم و ميخواستم كمكم كنه كه چي كار كنم يه كم نصيحتم كرد و يه حرفايي بهم زد كه كم كم داشتم مطمئن ميشدم كه دوستيه ما دروغه اين اولين كسي بود كه از ماجراي عشقم با خبر شده بود و ازم خواست به اين دوستي خاتمه بدم اخه چطور ميتونستم بهش بگم نميخوام باهات حرف بزنم/چطور ميتونستم دلش رو بشكنم دوستم در مورد اشناييمون ازم پرسيد كه
پي نوشت:
راستي تازه يادم افتاد تو دفتر خاطراتم هيچ در مورد طريقه ي اشناييمون چيزي ننوشتم بعد تموم كردن اين پست يه پست ميزنم
كلا بهش توضيح دادم~عصري به عزيز دلم اس ام اس زدم كه ميخوام تمومش كنم.بهم زنگ زد و ازم دليل اس ام اس رو پرسيد:
-جوابت چيه؟
-خنديد!!!....جدي كه نميگي
-......
جوابم رو بده ميگم جدي ميگي؟
-نميدونم چرا نسبت بهت بي اعتماد شدم.نميتونم حرفات رو باور كنم.يه بار بهت گفتم خالي بندي ناراحت شدي و گريه كردي الانم ميترسم بگم كه خالي بندي يهو گريه ات بگيره
-اين بي اعتماديهات بخاطر خاي بندي هامه پس ديگه از اين به يعد دروغ نميگم.قول ميدم......ديگه دوستم نداري؟
-من عاشقتم.بگو چيكار كنم كه باورت كنم باز؟!
-غلط كردم.ببخشيد.ديگه دروغ نميگم
-از كجا معلوم كه نميگي!!
-تو بگو چيكار كنم كه بهم اعتماد داشته باشي
بعد يه كم باهم ديگه حرف زديم و چون دلم پر بود نميدونستم چي دارم ميگم بهش يهو متوجه شدم داره گريه ميكنه و بعد گوشي رو قط كرد...حدود 30دقيقه بعد بهش زنگيدم ازش پرسيدم كجايي؟هوا سرده برو خونتون
-همين كه اين حرفهارو زدي همين جا نشستم زمين.بخشيدي منو
-......
-جوابم رو بده
-من كيم كه ببخشمت؟
-تو خداي مني!
-خداي تو اون بالاييه نه من
-تو خداي دوم مني
-ازم جواب اين سوال رو نخواه
-ميدونم اين كينه رو نميتوني فراموش كني
-كاش قلم پام ميشكست و نميومدم اونجا كه ببينمت.كاش كور ميشدم و نميديدمت
-همه تقصير ها گردن منه اگه من بهت پيشنهاد نميدادم تو هم شايد هيچ كاري نميكردي
-ديگه هوا سرده برو خونتون هر وقت هم كه بيكار شدي.سالي ماهي يه بار اگه موقعييت داشتي يه تك زنگ بزن من خودم بهت زنگ ميزنم و حرف ميزنييم
-نوكرتم.عاشقتم.دوست دارم.كوچيكتم.ميميرم برات
-خنديدم .....چرا اين حرفارو ميزني؟
-نميتونم جلوي زبونم رو بگيرم كه نگه
-منم نميتونم جلوي خنده ام رو بگيرم چون اين كلمه ها مسخره به نظرم ميان و ميخندم ناراحت ميشي
-.....
-.....
-كاري نداري
-دوست دارم
-خداحافظ
-خداحافظ